مسافر بهار

نیایش ما نیز رحمتی از سوی اوست

سرماخوردگی
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳   کلمات کلیدی:

سخت ترین تجربه در پدر و مادر بودن، مریضی بچه است. وقتی دختر کوچولویی که مدام شیطونی می کنه، ‌چاردست و پا تو خونه می دوه تا یه آشغال کوچک که یه گوشه کشف کرده رو برداره و با لذت به دهن بگذاره یا مهر نماز تو را برداره یا منتظر می شه در یک کمد یا کابینت را باز کنی و بپرد همه چیز را بریزد بیرون یا پشت در دستشویی بنشیند تا بیایی.

بعد همین دختر کوچولو یک دفعه به خاطر سرماخوردگی از نصفه شب تب کند، نه خواب باشد نه بتواند چشم هایش را باز کند؛ با چشم بسته گریه و ناله کند؛ لب به هیچ چیز نزند و ... این مدت برای پدرمادر هایی که بچه شان مریض است خیلی دعا کردم. آنها شاید حتی بیشتر از بچه زجر بکشند. مثل بابای نیایش که مثل مرغ سرکنده بی تابی می کرد.

بعد از دو روز بی خوابی و بی غذایی دلم برای به هم ریختن کمدها خیلی تنگ شده بود. مامان همیشه برای ما نذر برادران شهید میرحسنی می کرد. من هم نذر آنها کردم. فکر کردم مادران شهدا، دلشان ممکن است برای چه چیزهایی تنگ شود!

 


زحمات نیایش
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱   کلمات کلیدی:

 

دیروز بابای نیایش وسط روز آمد تا نیایش را ببریم دکتر. تا من حاضر شوم او نیایش را گرفت بغلش. نیایش بلافاصله روی پیرهن و شلوار بیرونی باباش شیر ریخت. باباش رفت پیرهن و شلوارش را آب زد و برگشت دخترک را گرفت این بار صورت و پیرهن و شلوارش پر از شیر شد. دور بعد که سه باره این اتفاق افتاد، لباس بابا دیگر خیس خیس بود و مجبور شد لباس تازه بپوشد. من بیشتر ناراحت بودم که زحمات بچه تو شیر خوردن هدر رفته.شیطان


عکسهای نیایش
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱   کلمات کلیدی:

سلام

می دانم قرار بوده خیلی زودتر عکس روی وبلاگ بگذارم. اما درگیری هایم با تکنولوژی و ماسوا را بهانه می کنم و شما هم بپذیریدزبان

عکس پروفایل وبلاگ مال دو روزگی نیایش است که تازه به خانه آمده بودیم.

خوب یک ساعت وقت مفید و طلاییم را گذاشتم روی آپلود عکس اما نشد حداقل به این سایت بروید و عکس ها را دانلود کنید. روی لینک که بزنید باید پایین صفحه بروید تا عکس را دانلود کنید.

ان شاا.. در آینده وضع اینترنت هم بهتر شود.

 http://www.upload4files.tk/download.php?file=1fea901d433bcc94815bba0dcbfad9a9

http://www.upload4files.tk/download.php?file=bddc76de961faf708eaf85139d08ddde

 http://www.upload4files.tk/download.php?file=cf68e2207fc0499abe8e773c326b2817


یادگرفت
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٠   کلمات کلیدی:

امروز نیایش کاری کرد که اول من دقیق متوجه نشدم چقدر لحظه پر اهمیتی در زندگی او بود و من برای اولین بار آن را می دیدم؛ صبح وقتی مادرش گوشی تلفن را نزدیک گوشش برده بود تا صدای مرا بشنود، با غرولند می خواست تا گوشی را دست خودش بگیرد و شاید در دهانش بگذارد. در واقع این اولین بار بود که می شنیدم می خواهد چیزی را در اختیار خودش بگیرد و برای از دست دادن چیزی بجز غذا ناراحت شد. او امروز احساس مالکیت کرد.


این دخترک شیطون
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩   کلمات کلیدی:

این دخترک شیطون اهل بازی شده به ویژه نیمه شب ها که از همه وقت سر حال تره توقع داره تا حتما با هاش بازی کنی، شعر بخونی و ادای هرچی پرنده، چرنده، خزنده و وزنده هست رو در بیاری؛ تا شاید وقتی خسته شد تصمیم بگیره کمی بخوابه و بعد هنوز یک ساعت نشده بیدار شه و ادامه بازی رو توقع داشته باشه. رابطه خیلی خوبی با پدربزرگش پیدا کرده و کنار اون خیلی احساس آرامش می کنه؛ از حمام کردن لذت می بره و... همه خانواده دوستش دارن


کمی دلتنگی
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٥   کلمات کلیدی:

دلم برای تو تنگ است؛

 ای صنوبر سبز

 و خسته ترم ز همیشه ی تاریخِ بودن خود؛

بیا و بهار را با شکوفه ای برسان،

که شوق دیدنت این آینه را پوشاند.


سفر
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢   کلمات کلیدی:

من هم دوست دارم عکس نیایش را در یکی از پست ها بارگذاری کنم اما به نظرم این کار را می بایست اولین بار حتما مادرش انجام دهد.

تعطیلات آخر هفته ای که گذشت برای دیدن نیایش و مادرش به شاهرود رفتم، خدا را شکر آسیه سرحال تر شده بود و مهم تر از همه اینکه خسته بود اما آرامش بزرگوارانه اش را داشت

 برای نیایش که زبان در می آوریم او هم زبانش را در می آورد و بعد انگار که خودش هم تعجب کرده است خیره خیره نگاه می کند!

صورتش روشن تر و چشم هایش براق و هوشیار شده اند. هنوز البته برای ساعت خوردن و خوابیدن خودش برنامه درستی تعریف نکرده است!

 


وقتی همه چیز از یادم رفت
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٦   کلمات کلیدی:

صبح می خواستم مطلبی را بنویسم اما دفتر کارم آنقدر شلوغ شد که هم نوشتن یادم رفت و هم چیزی که می خواستم بنویسم.

نیایش اخیرا دو سه روزی بود که گویا دل درد  می گرفت به همین خاطر مادرش رژیم غذایی خود را کمی تغییر داد. اگر کمی هوای شاهرود گرمتر بشود او اولین زیارت خود را هم به امام زاده بسطام می رود تا یک شاهرودی تمام عیار باشد.

پنج شنبه می خواهم به دیدن مسافران به شاهرود رفته بروم


← صفحه بعد